شانس!
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا می داند.
یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از ان سوی تپه ها برگشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
فردای ان روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.
این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز امدند، به او گفتند چه ادم بدشانسی!
کشاورز باز جواب داد: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
(از کتاب عشق بدون قید و شرط)
+حالا این که داستان بود؛ اما کی میدونه اتفاقی که براش میفته خیره یاشر!
+دیدین بعضی ها سر داشتن چیزی کلی به خدا اصرار می کنند بعد همون براشون میشه بلای جون؟؟!!!
+و عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم و الله يعلم و انتم لا تعلمون. / بقره216
و من الله توفیق.
.::هوالحق و الانصاف::.