جرعه وصال

از ایت الله بهجت-رحمه الله علیه-پرسیدند: برای قرب به خداوند و سیر و سلوک در راه او چه باید کرد؟

فرمودند: چنانچه طالب صادق باشد، ترک معصیت کافی و وافی است برای تمام عمر اگرچه هزار سال باشد. 

شرط قبولی نماز

روایت خیلی ممتازی در کتاب المُراقبات مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده و فرموده است: خداوند بر من وحی نموده است ای برادر پیامبران(یا اخا المرسلین) و ای برادر رسولان مرسل، قوم خود را انذار کن و بترسان که داخل خانه ای از خانه های من نشوند در حالیکه برعهده کسی از آنها مظلمه ای از یکی از بندگان من باشد. یک نکته خیلی ممتازی دراین روایت است. به نظرم مطلب دشوار می آید...

ادامه در ادامه مطلب.

ادامه نوشته

نماز5

خب. مرحله بعد چیست؟ ما یک گرفتاری بزرگ داریم. این گرفتاری را همه ما داریم. ما یک مجموعه علایق داریم. من به این عینکم علاقه دارم. گم شود مدام دارم به دنبالش می گردم. البته یک ذره به آن علاقه دارم چون دیگر سودی برایم ندارد.. مثال عرض می کنم. قبل از نماز گشتم و عینکم نبود. الله اکبر نماز را می گویم و به مقدار علاقه من به عینک، در نمازم می آید. به مقدار اهمیت حادثه ای که در حول و حوش من اتفاق افتاده و به مقداری که علاقه دارم در نمازم می آید. آن وقت ما چند تا علاقه داریم؟ بفرمایید. عدد ندارد دیگر. ببینید گاهی چه چیزهای نامربوطی در نماز می آید. اوووه. گمشده ده سال پیش در نماز می آید. همه بسته به آدم است. یک ریسمان و نخی به دل من بسته است. آقا اگر این دلبستگی ها باشد وقتی می خواهند ما را از این عالم ببرند، می خواهند اینها را از آدم بکنند. چند تا دلبستگی است؟  من می خواهم نمازم را درست بخوانم اما آن ریسمان هایی که به قلب من است به دست شیطان است. هر لحظه یکی را می کشد. من هم به آنجا می روم. خب علایق را چکار کنم؟ ببینید مرحله اول را گذراندیم. از گناه گذشتیم. از گناه گذشتن هم خیلی بزرگ است ها. خیلی مردانگی می خواهد. نماز آدم خیلی بهتر می شود. خیلی خوب می شود. اگر می خواهم درست نماز بخوانم باید علایق هم برود. اگر آدم سخاوتمند باشد بارش خیلی سبک می شود. آدم های سخاوتمند. یک دوستی داشتیم می گفت انگشتر در دست من نمی ماند. تا رفیقم می گوید انگشتر بده، می دهم. تسبیح و انگشتر. خب انگشتر و تسبیح دادن چیز بزرگی نیست. اما وقتی آدم انگشتری را دستش می کند خب یک علقه ای به آن دارد دیگر. انگشتر من است. انگشتر شما که نیست. من انگشتر شما را اصلا نگاه هم نمی کنم. اصلا نگاه نمی کنم. اما از بس که این انگشتر را دیده ام خب یک ذره به آن علاقه دارم. خب این یک تمرینی می شود برای آن علایقی که عرض می کنم. اما چه کسی مرد آن است؟ داستان حضرت مجتبی علیه السلام در خاطرتان هست؟ می گویند چند بار کل زندگی اش را نصف کرد. هرچه بود نصف کرد. نصفش را به فقیر دادند و نصفش را نگاه داشتند. گفته می شود دو بار هم از کل دارایی شان بیرون آمدند. خانه رفت. همه چیز. این انقدر خوب است که شیطان نمی گذارد ما هیچگونه عمل کنیم. من یک وقتی این فکر را درمورد کتاب هایم می کردم. بعد به بعضی از کتاب هایم که فکر می کردم، با خودم می گفتم آخر اگر من این را بدهم نظیرش پیدا نمی شود. من این را احتیاج دارم. اگر آدم بتواند بذل کند، بارش سبک می شود. بار علایقش سبک می شود. 

ایت الله جاودان

/javedan.ir/

نماز4

 طبیعت و عادت. دو نیرو است و من باید در مقابل دو نیرو بجنگم. هم در مقابل عادت و هم در مقابل طبیعت. طبیعت یک چیزهایی می خواهد دیگر. خب. یک چیز دیگر عرض کنم. اگر آدم بخواهد این راه را برود، خدا کمک می کند. اگر بخواهد با هوا و هوس هایش مقابله کند که اگر راه بدهد همه زندگی آدم را غرق می کند، خدا کمک می کند. اگر دست به دامان امام زمان بشویم خدا کمک می کند. به خصوص اگر جوان و نوجوان باشیم. دست به دامان امام زمان بشویم کمک می کند. اگر راست بگوییم و دست به دامانشان بشویم، کمک می کند. خب این مرحله اول است. اگر من در مرحله اول توانستم زندگی ام را از گناه پیراسته و پاک کنم من به مرحله اول نماز می رسم. عرض کردم همین مرحله اول آن مقدار شیرینی دارد که آدم را به سوی خودش جذب کند و دیگر نخواهد نمازش را تند تند بخواند.

ایت الله جاودان

/javedan.ir/

نماز3

وای به حال آدم که اگر قبل از نماز یک کار مشغولیت آوری را انجام داده باشد. تمام نمازش دارد آن پرونده را باز می کند و می بندد. بنابراین هرچه انسان بیشتر از چشمش مراقبت کرده باشد، نمازش بهتر می شود. البته کافی نیست. عرض کردم کل اعمال انسان باید با کنترل خودش انجام شود. ما عادت داریم. یک مجموعه عادات داریم. نه اینگونه نمی شود. این عادات می آید داخل نمازم و نماز مرا خراب می کند. همه کارها باید تحت کنترل خودم انجام شده باشد. اگر تمام کارهایت تحت کنترل خودت انجام شده باشد، یک نمازی می خوانی که تمامش تحت اختیار شماست. آن وقت آقا نماز آنقدر عمق دارد که اگر شما مزه پوسته ظاهری اش را بچشی آن را با هیچ چیز عوض نمی کنی. همین پوسته ظاهری. یعنی یک مقدار رفتار و اعمال کنترل شده و من فقط به این سطح اولیه نماز رسیده ام. اگر به سطح اولیه نماز هم برسی آن را با هیچ چیز عوض نمی کنی. چه رسد به عمقش. 

ایت الله جاودان

/javedan.ir/

نماز2

اگر آدم می خواهد نمازش خوب باشد، باور کنید اگر فقط یک سر سوزن، یک مثقال، یک ذره مزه نماز را بچشد، سر و جانش را فدا می کند. اگر فقط یک ذره از مزه نماز را بچشد. آیت الله بهجت فرموده اند این قدرتمندان و ثروتمندان بزرگ اگر مزه نماز را می چشیدند همه قدرت و ثروت را می ریختند دور. می ریختند دور. نه اینکه یک جایی بگذارد و بیاید. نه. دور می ریخت و می آمد که نماز بخواند. آن لذتی که در نماز هست با هیچ چیز، با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. فقط آدم باید چشیده باشد که بتواند بفهمد. خب. اگر آدم می خواهد نمازش را خوب بخواند باید از رفتار و اعمال خودش مراقبت کند، از چشمش، از گوشش مراقبت کند. از زبانش مراقبت کند. از دستش، از رفتارش، نشست و برخواستش، با پدر و مادر، همه را مراقبت کند. دقت کنید. هر چه مراقبت آدم در رفتار و اعمالش بیشتر باشد، از نماز بیشتر بهره می برد. عرض کنم شما اگر مزه اش را بچشی واقعا حاضری از همه سلطنت دنیا بگذری، نه سلطنت یک کشور، از سلطنت دنیا بگذری برای اینکه دو رکعت نماز بخوانی. اینگونه است. خب برای اینکه ما کمی نزدیک شویم، من اولا به دوستانی که یک وقتی می آیند و دنبال نماز می گردند عرض می کنم مراقب چشمتان باشید. چون بیشترین پرونده هایی که در این سینه آدم بایگانی شده است از چشم شده است. بیشترین پرونده هایی که در این سینه آدم بایگانی شده است، از چشم شده.

ایت الله جاودان

/javedan.ir/

نماز1

کسی که شب جمعه سوره صاد می خواند خدای متعال از خیر دنیا و عقبی آنقدر به او عطا کند که به هیچ کسی نداده باشد مگر به پیامبران مرسل و ملائک مقرب. بی حساب به او خیر دنیا و آخرت می دهد و او را با هرکه خواهد داخل بهشت گرداند. می تواند دست همه رفقایش را هم بگیرد و به بهشت ببرد. هر که خواهد از اهل خانه او حتی خادمی که به او خدمت کرده است اگرچه جزء خانواده اش نیست.

ایت الله جاودان

/javedan.ir/

عرق بندگی

بسم الله
در این گرمای تابستان، وقتی پیچیده می شوم میان سیاهی چادرم، تنها دلخوشی ام به این است که عرق روی پیشانی ام، عرق بندگی است نه عرق شرمندگی...

* جایی خوانده بودمش.

التماس دعا

چرا پيامبر اكرم صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله براي گناهكاران امت استغفار مي‌كنند؟

 چرا پيامبر اكرم صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله براي گناهكاران امت استغفار مي‌كنند آن هم به گونه‌اي استغفار مي‌كنند كه گويي ايشان گناه را انجام داده‌اند!? 
از كدام آيه از سورة فتح اين مطلب را متوجه مي‌شوي؟
 لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً (فتح2 )
تا خداوند براي تو گناه گذشته و آينده‌ات را ببخشد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و
تو را به صراط مستقيم هدايت كند
از امام هادي عليه‌السلام در مورد اين آيه سؤال شد، حضرت فرمودند:
كدامين گناه براي پيامبر خدا مي‌تواند وجود داشته باشد!؟ جز اين نيست كه خداوند گناهان شيعيان اميرالمؤمنين عليه‌السلام از گذشته تا آينده را بر عهده ايشان گذاشته، آنگاه همة آنها را به (خاطرِ) ايشان بخشيدند.
(بحارالأنوار 24 / 273 ح 57 ، به نقل از تأويل ‏الآيات ‏الظاهرة /575)
از فرمايش حضرت هادي عليه‌السلام اينچنين برداشت مي‌شود كه براي پيامبر هيچ گناهي نيست اما ايشان به جهت شدت رحمت و محبت به شيعيان اميرالمؤمنين عليه‌السلام گناهان شيعيان را از اولين تا آخرين به خود نسبت داده‌اند و از خداوند براي اين گناهان طلب مغفرت مي‌كنند. 

داستان آدم های تنهای تنهای تنها

بسمه تعالی

این داستان من نیست، داستان تو نیست ولی داستان و زبان حال آدم‌هایی است بینمان، خوب است بدانیمش برای روزی که ممکن است علاقه‌مند شویم به سمتش برویم:

در دانشگاه یک حلقه‌ دوستی داشتیم، حلقه‌ای بزرگ که همه جا هم با هم می‌رفتیم. از بوفه‌ی دانشگاه بگیر تا کوه و کافه و مهمانی‌های خانگی. در میان دخترها تک بودم، لااقل حسادت آن‌ها که این‌طور نشان می‌داد. حسادتشان از سر یک رقابت بروز پیدا کرد. رقابت سر پسری که تک بود، لااقل رقابت دخترها که این طور نشان می‌داد. پسری خوش‌قیافه، قدبلند، خوش‌هیکل و بسیار زبان‌باز! و البته زبان‌بازی‌اش در بیش‌تر مواقع برای من بود، وقتی در جمع از قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجوع جذابیتم تعریف می‌کرد و در اغلب موارد اولویت اول برای همراهی‌اش من بودم. البته پسرها هم به او کم حسادت نمی‌کردند، خودم هم فکر می‌کنم که قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجموع جذابیتم تک بود، ولی خب تک‌ها هم‌دیگر را انتخاب می‌کنند.


داستان جذابی است پیشنهاد می کنم حتما ادامه مطلب را بخوانید..

ادامه نوشته

آيا تا به حال فكر كرده‌اي اين‌كه عرش خدا را حمل مي‌كنند به چه معناست؟

آيا مي‌داني ملائكه در اطراف عرش چه مي‌كنند؟

 الَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا...
آنان‌كه حمل مى‏كنند عرش را و آن‌ها كه در اطراف آن هستند، تسبيح مي‌كنند خداوند را با حمد و ستايش او، و ايمان دارند به او و استغفار مي‌كنند براى كساني كه ايمان آوردند... . (غافر 7)
 امام باقر عليه‌السّلام در مورد اين آيه فرمودند:
الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ: «يَعْنِي الرَّسُولَ وَ الْأَوْصِيَاءَ مِنْ بَعْدِهِ ع يَحْمِلُونَ عِلْمَ اللَّهِ
آنان‌كه حمل مى‏كنند عرش را: يعني رسول خدا و جانشينان بعد از ايشان عليهم‌السّلام، علم خداوند را حمل مي‌كنند.
وَ مَنْ حَوْلَهُ: «يَعْنِي الْمَلَائِكَةَ
و آن‌ها كه در اطراف آن هستند: يعني فرشتگان
وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا: وَ هُمْ شِيعَةُ آلِ مُحَمَّدٍ ع
و استغفار مي‌كنند براى كساني كه ايمان آوردند: و آنان (كه ايمان آوردند) شيعيان آل‌ محمّد عليهم‌السّلام هستند.
)بحارالأنوار 23 / 363 ح 23 ، به نقل از كنز جامع الفوائد و تأويل ‏الآيات ‏الظاهرة(
 

بگــــویید

...حرف بزنید، بگویید؛ یک کلمه بیشتر هم نمی خواهد؛
 لازم نیست یک سخنرانی بکنید.
 کسی که می بینید خلافی را مرتکب می شود- 
دروغ، غیبت، تهمت، کینه ورزی نسبت به برادر مؤمن، بی اعتنایی به محرمات دین
 بی اعتنایی به مقدسات، اهانت به پذیرفه های ایمانی مردم، پوشش نامناسب، 
حرکت زشت- یک کلمه آسان بیشتر نمی خواهد؛
 بگویید این کار شما خلاف است، نکنید؛
 لازم هم نیست که با خشم همراه باشد.
 شما بگویید،
 دیگران هم بگویند،
 گناه در جامعه خواهد خشکید.
 امر به معروف و نهی از منکر را اقامه کنید.... 
(مقام معظم رهبري)

اصول کافی باب آزردن پدر و مادر

7- عَنْهُ عَنْ يَحْيَى بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِى الْبِلَادِ السُّلَمِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ شَيْئاً أَدْنَى مِنْ أُفٍّ لَنَهَى عَنْهُ وَ هُوَ مِنْ أَدْنَى الْعُقُوقِ وَ مِنَ الْعُقُوقِ أَنْ يَنْظُرَ الرَّجُلُ إِلَى وَالِدَيْهِ فَيُحِدَّ النَّظَرَ إِلَيْهِمَا
اصول كافى جلد 4 صفحه :50 رواية :7
حـضـرت صادق عليه السلام فرمود: اگر خداوند چيزى را (در آزردن پدر و مادر) كمتر از اف مـى دانـسـت از آن نـهـى مـيـكرد، و آن كمترين مراتب آزردن است ، و از جمله آزردن است كه كسى به پدر و مادر خود خيره نگاه كند.

9 سکانس از دختر زیبایی که پیر شد

سكانس اول:
دختر بچه كه بودم، دختران زيباي جوان رو كه مي ديدم خيلي حسرت مي خوردم. دوست داشتم زود به سن و سال اونها برسم تا بتونم خودمو به رخ همه بكشم. بتونم زيبايي خودمو نشون بدم. برنامه هاي ماهواره اي هم تأثير زيادي روي من گذاشته بود. زنان و دختران توي ماهواره هميشه عزيز و نور چشم بودند و مدام ازشون فيلم و تصوير پخش مي شد....

سكانس دوم:
وقتي به زيبايي رسيدم و بر و رويي پيدا كردم، به خاطر نوع لباس پوشيدنم خيلي مورد توجه بودم، اينقدر جلوه داشتم كه ناخودآگاه پسرا و مرداي زيادي كه با من برخورد داشتند، نمي تونستند حرفي نزنند. خيلي از پسرا در كوچكترين برخورد سعي مي كردند نظرم رو جلب كنند و رابطه دوستانه برقرار كنند. متلك شنيدن هم شده بود كار هر روزم...
جوان بودم و لذت مي بردم از اينكه مي ديدم چشم ها به من توجه دارن، خوشم مي آمد كه مورد توجه باشم. بنابرين سعي مي كردم تنگ ترين و كوتاهترين لباس ها رو انتخاب كنم و با غليظ ترين آرايش بيام بيرون...

سكانس سوم:
خوشگلي هم شده بود واسه من دردسر. دوستام خيلي بهم توصيه مي كردند فقط سوار تاكسي بشم و يا از اتوبوس خط واحد استفاده كنم. بعضي وقت ها خبرهاي حوادث جديد رو كه از سايت ها مي خوندم از اينكه اين بلاها سر خودم بياد مي ترسيدم. ولي اينها باعث نمي شد خودم رو آرايش نكنم و يا تو لباس پوشيدنم تغييري بدم. تو تردد توي خيابون و جاده ها آرامش نداشتم و نمي شد يه روز بدون متلك شنيدن و درخواست دوستي نداشتن به دانشگاه برسم. تو دانشگاه هم كه درس و مشقم شده بود دل دادن و قلوه گرفتن...
نه پسراي كلاس آرامش داشتند و مي تونستند با تمركز درس بخونند و نه من... مدام حواسمون پرت همديگه بود...

سكانس چهارم:
به خاطر خوشگليم خواستگار زياد داشتم. هر روز تقريبا اين مراسم خواستگاري تو كوچه، خيابون و يا دانشگاه انجام مي شد و نتيجه اش ناز كردن من بود. مونده بودم به كدوم روي خوش نشون بدم. آخه همه زيبايي منو مي ديدند و بدون اينكه شرايط ديگه رو بسنجند مي اومدند اظهار عشق مي كردند. آخه درس خوندن بهترين كاري بود كه همه طرف حسابهام بلد بودند انجام بدهند، فقط چون حس مي كردند دوستم دارند مي اومدند و سرآپايي خواستگاري مي كردند...
گذشت تا با آرمين آشنا شدم، يه پسر خوشتيپ و از خانواده ثروتمند، خودشو برام مي كشت، مدام جلو راهم سبز شد تا دلم رو برد...

سكانس پنجم:
چشمان آرمين انگار تو گلچين كردن دختراي زيبا مهارت خاصي داشت. انگار شغلش ديدن و پسنديدن بود و اين خيلي عذابم مي داد. من خيلي بيشتر از قبل به خودم مي رسيدم ولي انگار تو بازار و كوچه و خيابون، تنوع جنس دختران، بيشتر از من براي آرمين بود...
احساس اينكه زيبايي من در چشم آرمين جلوه اي نداره ناراحتم مي كرد، هر وقت با كسي در حال صحبت كردن مي ديدمش از دستش عصباني مي شدم، خونه شده بود جهنم، و من در اين جهنم در حال سوختن...

سكانس ششم:
ديگه نگاه مردم برام مهم نيست. حالا فهميدم ديده شدن و پسنديده شدن و زيبايي زياد مهمترين عامل بر هم زننده آرامش در زندگي من بوده. يكي از دوستام حرف جالبي زد، گفت: خيلي ها با نگاه به قيافه تو و خوشگلي تو، زيبايي و خوبي همسرشون رو فراموش كردند، حالا هم خيلي ها با نشون دادن خودشون به شوهرت، تو رو از چشم شوهرت مي اندازند، اين حكايت همون" از هر دست بگيري از همون دست پس مي دي"، هست....

سكانس هفتم:
جلوي آينه ايستادم و خودمو تو سن 45 – 50 سالگي خوب نگاه مي كنم. يادم مياد از زيبايي خيره كننده اي كه حالا هيچي ازش نمونه جز حسرت...
ديگه هيچ لوازم آرايشي تو دنيا نمي تونه منو به شكل قبليم برگردونه. من موندم و حسرت اون پسنديده شدن هايي كه ديگه هيچي ازش نمونده بود. من كه عادت داشتم هميشه براي ديگران خودمو درست كنم، حالا ديگه كاري براي انجام دادن نداشتم. تو جامعه هم انگار نگاه مردم با چندشي مشمئز كننده همراه شده، ديگه خودم هم از خودم متنفرم...

سكانس هشتم:
تازه فهميدم همه اين مدت ها يكي با من بوده كه نمي خواسته من زندگيم اينجوري باشه. منو واسه خودم مي خواسته و زشتي و زيبايي ظاهري من براش مهم نبوده...خدايي كه هيچ كجا، نه در قرآن كريم، و نه در زبان اوليا و اوصيا و رسولانش كارهاي منو قبول نداشته و اون رو گناه مي دونسته...
نمي دونم توبه من قبول ميشه يا نه؟
اگر توبه كنم، خدا بهم نميگه: خيلي ها به خاطر ديدن تو به گناه افتادند و خيلي ها به انحراف رفتند و از كار و فعاليت و ساخته شدن روح و جانشون موندن، برو كه توبه تو قبول نيست و اهل آتشي....؟
امروز كه تو اين سن و سال تنها شدم و هيچ چشمي خريدار من نيست و هيچ دلي براي من نمي تپد، انگار جلوه گري و فخر فروشي دختركان جامعه را به چشمي ديگر نگاه مي كنم، دختركاني كه به زودي به شرايط من مي رسند و از همه اون خواسته شدن ها، فقط حسرتي غمبار بر دلشون مي مونه...

و سكانس سانسور شده:
هيچ لذتي از زندگي نبردم، حتي آن موقع كه خداي قلب هاي مردان و پسران شهوت پرست جامعه بودم...
حتي آن موقع كه عشق رسيدن به من، و نگاه كردن به من، حسرت دل خيلي ها بود....
کاش جور دیگری زندگی می کردم، همان گونه كه خدايم مي خواست....

یه خونه تکونی درست و حسابی!!!

سلام دوستان.. 

بالاخره وقت کردم و امروز لینک هایی که در وبلاگ من بود و تو وبلاگ مبدا نبود رو حذف کردم و الان دیگه خیالم راحته!!

نمیدونید چقد دنبال یه فرصت میگشتم تا وبلاگ های بی معرفت رو حذف کنم!!

خیلی هم وقتمو گرفت تا درست شد..

ممنون از شماها که به وبلاگم سر میزنید و ممنون تر از شماهایی که با ارسال نظر و یادگاری های قشنگتون بهم انرژی میدید

یاعلی

هوس بازی و ...

یک داستان واقعی که توسط نامه در مجله زن روز افشا شده است:

نامه ی اول:

پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟… تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند.


غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای همبستر شدن با خود را می کند. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم مثل دختر خاله ام اهل هوسبازی هستند ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.

شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست. می دانم که اگر موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم ، 


انها نیز از دختر خاله ام حمایت می کنند. می دانم که زیبایی ام باعث می شود که دختر خاله ام هوس بیشتری به من پیدا کند. اگر موهای طلایی و چهره ی زیبا نداشتم شاید اینطور نمیشد.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. ای کاش زیبا نبودم ، ای کاش در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و چهره ی زشتی داشتم تا چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم …

با تشکر ، برادرتان امین ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰



نامه ی دوم:

امین در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را به مجله ی زن روز ارسال می کند :
مسئولین مجله زن روز ، سلام! مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ،
شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت ان رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن… تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. شاید لایق شهادت گردم و تا آمدن جوابتان به سوی معبودم پر کشیده باشم ، 

برای همین آدرس مدیر دبیرستانمان را میدهم که اگر جواب نامه ام را فرستادید و من در این دنیا نبودم ، به شما خبر شهادتم را بدهد. اگر هم که زنده بودم ، خودم جواب خواهم داد…
خداحافظ و التماس دعا!
برادرتان امین ۱ دی ماه ۱۳۶۵

امین چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید…

حواس پرت

 حواسم را  پرت  می کنم …

 باز هم کنار تو به زمین  می افتد.

گشایش از کار

امام صادق(ع): وقتی عذاب و سختی بر بنی اسرائیل طولانی شد، چهل روز به درگاه خدا گریه و ناله کردند. خدا به موسی و هارون وحی فرمود که آن ها را از دست فرعون نجات دهند و این درحالی بود که از 400 سال، 170 سال باقی مانده بود.خداوند به دعای بنی اسرائیل، از 170 سال باقیمانده صرف نظر کرد.
اگر شما شیعیان نیز چنین تضرع و زاری کنید (و فرج مارا بخواهید)، خداوند فرج ما  می رساند، ولی اگر دست روی دست بگذارید (و بی اعتنا بمانید)، وقتی کار به نهایت رسید،گشایش فرا می رسد.
(بحار الانوار ج ۵۲ ص ۵۲)
پیامبراکرم (ص): اگر از دنیا فقط یک روز باقی مانده باشد خداوند آن روز را آنقدر طولانی می کند تا اینکه فرزندم مهدی (عج) قیام کند
(بحار ج 51 ص 71)

اصول کافی باب تفکر

بسم الله الرحمن الرحیم
مـُحـَمَّدُ بـْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضـَا ع يـَقـُولُ لَيْسَ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَكُّرُ فِى أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
اصول كافى ج : 3 ص : 92 رواية :4
امام رضا عليه السلام مي فرمود: عبادت به نماز و روزه بسيار نيست ، همانا عبادت انديشيدن در امر خداى عزوجل است .
عـِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِى نَصْرٍ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَكُّرِ فِى اللَّهِ وَ فِى قُدْرَتِهِ
اصول كافى ج : 3 ص : 91 رواية :3

امام صادق عليه السلام فرمود: بهترين عبادت همواره انديشيدن درباره خدا و قدرت اوست .

حدیث سرزنش

عـَنـْهُ عـَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِى عُمَيْرٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِى عـَبـْدِ اللَّهِ ع قـَالَ قـَالَ رَسـُولُ اللَّهِ ص مـَنْ أَذَاعَ فـَاحـِشَةً كَانَ كَمُبْتَدِئِهَا وَ مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِشَيْءٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَهُ
 اصول كافى جلد 4 صفحه :59 رواية :2
حـضـرت صـادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله و آله و سلم فرموده است : هر كـه كـارزشـتـى را فـاش كـنـد چون كسى است كه آن را انجام داده وهركه مؤمنى را به چيزى سرزنش كند نميرد تامرتكب آن شود.

وداع با ماه رمضان :

کم کم غروب ماه خدا نزدیک می‌شود و این رمضان هم با فراغ از امام و سرورمان گذشت...
مولای من... مهدی جان...
منتظرم...منتظرم تا رمضانی فطریه عشقم به تو را بپردازم...
منتظرم....منتظرم تا شب قدری ساکن خیمه گاه تو باشم...
منتظرم...منتظرم تا نماز جمعه ام را به امامت تو در مسجد الاقصی اقامه کنم...
منتظرم...منتظرم تا سحرگاهی را همراه تو در صحن و سرای دلربای جدت ابی عبدالله باشم...
شب است و مهتاب... و درددلی که تمنای وجود گمشده ی هستی را می کند...
و من در سیل اشکم غسل عید می کنم...غسل وداع...غسل انتظار....
دست هایم را به سوی آسمان بلند کرده ام و نجوا میکنم
بارالها...
به نیت پنج مهمان کسای مبارک پیامبر
به نیت آن یگانه علمدار دشت کربلا
به نیت امام غریب ساکن در طوس
به نیت آن صاحب جامعه کبیره
اسئَلُک بِحقّ هذا الیَوم.... درود بفرست بر محمد و خاندان پاکش....و

برسان...برسان سلام ما را به آن حبیب دلها... به آن انیس قلبها....به مهدی منتظَر ارواحنا له الفداه

آه..

امام سجاد علیه السلام در بخشی از دعای وداع ماه رمضان می فرماید:
سلام بر تو که در هنگام وداع، ما احساس خستگی نکردیم
سلام بر تو! پیش از آنکه بیایی، ما انتظارت را می کشیدیم و اکنون هم که می خواهی بروی، ما را غمگین کرده ای.
سلام بر این مهمان گران قدری که به برکت آن، خداوند بسیاری از بلاها را از ما برداشت و خیلی از برکات را به ما بخشید.
خدای مهربانم...خروج این ماه را مصادف با خروج ما از گناهانمان قرار ده
بدرود ای بزرگ ترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا...
 بدرود ای ماهی که تا تو بودی، امن و سلامت بود....
بدرود ای آنکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی....
بدرود که سرشار از برکات بر ما درآمدی و ما را از آلودگی های گناه شست وشو دادی....
بدرود که چه بدی ها با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب آمد....
بدرود تو را و آن شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است...
بدرود تو را و آن فضل و کرم تو را که اینک از آن محروم مانده ایم....
بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها....

زیارت امام حسین (علیه السلام) در شب عید فطر توصیه شده است


آری وداع بارمضان وداع با برترین ماه خداست....وداع با لطیف‌ترین روزهای زندگی است.
اما نمی دانیم چرا...
 وداع با رمضان ما را یاد آخرین وداع مولایمان حسین درکربلا با زینب (س) می اندازد،
نمی دانیم چرا اما سختی وداع بارمضان ما را یاد علمدار و سقای کربلا می اندازد که طاقت وداع با کودکان حریم حرم حسین(ع)رانداشت...
آخر برای ما هر بهانه ای یاد کربلا را زنده می کند....
 
از مهمترین اعمال شب عید سعید فطر زیارت امام حسین علیه السلام است...

دارد در ها بسته می شود!!


درود بر تو ای همسایه ای که دل ها بر اثر عبادت و بندگی در آن نرم و فروتن گردید و گناهان بر اثر آمرزش و عفو خدای بزرگ در آن کم شد...

درود بر تو! چه بسیار گناهان را محو کردی و چه بسیار زشتی ها را پوشاندی...


هلال نقره ای ماه در آسمان رمضان می درخشد...
و منِ زمینی به روزهای گذشته و فرصت های از دست رفته می اندیشم...
به عیدی که ای کاش آخرین عید غیبت امامم باشد...
اصلا مگر این عید ها بدون تو برایمان عید می شود....
 

دو طنز جالب انگیز ناک!!!

ته تغاری رو جدی بگیرید

 قدرتی داره که پدر خانواده نداره!!!

صدقه


امام باقر (ع) می فرمایند:

اَلبِرُّ وَ الصَّدَقَةُ يَنفيانِ الفَقرَ وَ يَزيدانِ فِى العُمرِ وَ يَدفَعانِ عَن صاحِبِهِما سَبعينَ ميتَةَ سوءٍ ؛

كار خير و صدقه، فقر را مى‏بَرند، بر عمر مى‏افزايند و هفتاد مرگ بد را از صاحب خود دور مى‏كنند.

سیاه ِ ساده ی صبور ِ من

سیاهِ ساده ی صبور ِمن...

 اگه چلّه ی تابستون باشه و ماهِ رمضون باشه، حتی اگه صلاةِ ظهر باشه،

اگه احیانا بیرون باشم و تو ظلّ آفتاب و در حال گِز کردنِ سنگ فرش های پیاده رو،

اگه حتی دلم شدیداً کولر بخواد و ریختن ِ آبِ سرد روی صورتم،

اگه مَردهای تی شرت بر تَن رو ببینم و خانم هایی که در حدّ بضاعت، مانتوها رو نازک و کوتاه انتخاب می کنند و شال و روسری ها رو هم بازتَر و نابودتر،

...،

اون وقت وقتشه که یادم بیاد سفارش خداوند رو به حفظِ حجاب در قرآن،

که یادم بیاد: " قُل نارُ جهنّمَّ اشَدُّ حَرّاً..." ، "بگو آتش جهنم سوزان تر است..."،

که یادم بیاد حرف ِ اون بنده خدا رو: "که دنیا به خُسران ِ عُقبی نَیَرزَد..."،

که یادم بیاد: "ای زن به تو از "فاطمه" اینگونه خطاب است،  ارزنده ترین زینتِ زن، حفظِ حجاب است"،

...

اون وقته که با صلابت و انرژی ِ بیشتری راه برم،

و چادرمشکی ِ مهربونم رو محکم تر بگیرم،

و باز هم، آروم در ِ گوشش زمزمه کنم:

سایه ات بر سَرَم مستدام، سیاه ِ ساده ی صبور ِ من* .

دیـــــر

بعد از مرگم، جسدم را دیرتر خاک کنید...

دوستانم عادت دارند دیر برسند.

یه طنز جالب انگیز ناک!!!

تو جاده شمال داشتیم می رفتیم، یه دفعه یه گاو پرید وسط جاده منم محکم زدم رو ترمز و خیلی شاکی شدم
شروع کردم به بوق زدن، دیدم همینجوری وایساده وسط جاده عین بز داره منو نیگا می کنه، یعنی درگیر جذبه ش شده بوم اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد، یه نگات به تابلوی محل عبور حیوانات، بعد یه سری به نشونه افسوس تکون داد و رفت!

شانس!

کشاورزی اسب پیری داشت که از ان در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند.

کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا می داند.

یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از ان سوی تپه ها برگشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!

فردای ان روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.

این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز امدند، به او گفتند چه ادم بدشانسی!

کشاورز باز جواب داد: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!

(از کتاب عشق بدون قید و شرط)


+حالا این که داستان بود؛ اما کی میدونه اتفاقی که براش میفته خیره یاشر!

+دیدین بعضی ها سر داشتن چیزی کلی به خدا اصرار می کنند بعد همون براشون میشه بلای جون؟؟!!!

+و عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم و الله يعلم و انتم لا تعلمون. / بقره216

و من الله توفیق.