جرعه وصال
از ایت الله بهجت-رحمه الله علیه-پرسیدند: برای قرب به خداوند و سیر و سلوک در راه او چه باید کرد؟
فرمودند: چنانچه طالب صادق باشد، ترک معصیت کافی و وافی است برای تمام عمر اگرچه هزار سال باشد.
از ایت الله بهجت-رحمه الله علیه-پرسیدند: برای قرب به خداوند و سیر و سلوک در راه او چه باید کرد؟
فرمودند: چنانچه طالب صادق باشد، ترک معصیت کافی و وافی است برای تمام عمر اگرچه هزار سال باشد.
ادامه در ادامه مطلب.
خب. مرحله بعد چیست؟ ما یک گرفتاری بزرگ داریم. این گرفتاری را همه ما داریم. ما یک مجموعه علایق داریم. من به این عینکم علاقه دارم. گم شود مدام دارم به دنبالش می گردم. البته یک ذره به آن علاقه دارم چون دیگر سودی برایم ندارد.. مثال عرض می کنم. قبل از نماز گشتم و عینکم نبود. الله اکبر نماز را می گویم و به مقدار علاقه من به عینک، در نمازم می آید. به مقدار اهمیت حادثه ای که در حول و حوش من اتفاق افتاده و به مقداری که علاقه دارم در نمازم می آید. آن وقت ما چند تا علاقه داریم؟ بفرمایید. عدد ندارد دیگر. ببینید گاهی چه چیزهای نامربوطی در نماز می آید. اوووه. گمشده ده سال پیش در نماز می آید. همه بسته به آدم است. یک ریسمان و نخی به دل من بسته است. آقا اگر این دلبستگی ها باشد وقتی می خواهند ما را از این عالم ببرند، می خواهند اینها را از آدم بکنند. چند تا دلبستگی است؟ من می خواهم نمازم را درست بخوانم اما آن ریسمان هایی که به قلب من است به دست شیطان است. هر لحظه یکی را می کشد. من هم به آنجا می روم. خب علایق را چکار کنم؟ ببینید مرحله اول را گذراندیم. از گناه گذشتیم. از گناه گذشتن هم خیلی بزرگ است ها. خیلی مردانگی می خواهد. نماز آدم خیلی بهتر می شود. خیلی خوب می شود. اگر می خواهم درست نماز بخوانم باید علایق هم برود. اگر آدم سخاوتمند باشد بارش خیلی سبک می شود. آدم های سخاوتمند. یک دوستی داشتیم می گفت انگشتر در دست من نمی ماند. تا رفیقم می گوید انگشتر بده، می دهم. تسبیح و انگشتر. خب انگشتر و تسبیح دادن چیز بزرگی نیست. اما وقتی آدم انگشتری را دستش می کند خب یک علقه ای به آن دارد دیگر. انگشتر من است. انگشتر شما که نیست. من انگشتر شما را اصلا نگاه هم نمی کنم. اصلا نگاه نمی کنم. اما از بس که این انگشتر را دیده ام خب یک ذره به آن علاقه دارم. خب این یک تمرینی می شود برای آن علایقی که عرض می کنم. اما چه کسی مرد آن است؟ داستان حضرت مجتبی علیه السلام در خاطرتان هست؟ می گویند چند بار کل زندگی اش را نصف کرد. هرچه بود نصف کرد. نصفش را به فقیر دادند و نصفش را نگاه داشتند. گفته می شود دو بار هم از کل دارایی شان بیرون آمدند. خانه رفت. همه چیز. این انقدر خوب است که شیطان نمی گذارد ما هیچگونه عمل کنیم. من یک وقتی این فکر را درمورد کتاب هایم می کردم. بعد به بعضی از کتاب هایم که فکر می کردم، با خودم می گفتم آخر اگر من این را بدهم نظیرش پیدا نمی شود. من این را احتیاج دارم. اگر آدم بتواند بذل کند، بارش سبک می شود. بار علایقش سبک می شود.
ایت الله جاودان
ایت الله جاودان
وای به حال آدم که اگر قبل از نماز یک کار مشغولیت آوری را انجام داده باشد. تمام نمازش دارد آن پرونده را باز می کند و می بندد. بنابراین هرچه انسان بیشتر از چشمش مراقبت کرده باشد، نمازش بهتر می شود. البته کافی نیست. عرض کردم کل اعمال انسان باید با کنترل خودش انجام شود. ما عادت داریم. یک مجموعه عادات داریم. نه اینگونه نمی شود. این عادات می آید داخل نمازم و نماز مرا خراب می کند. همه کارها باید تحت کنترل خودم انجام شده باشد. اگر تمام کارهایت تحت کنترل خودت انجام شده باشد، یک نمازی می خوانی که تمامش تحت اختیار شماست. آن وقت آقا نماز آنقدر عمق دارد که اگر شما مزه پوسته ظاهری اش را بچشی آن را با هیچ چیز عوض نمی کنی. همین پوسته ظاهری. یعنی یک مقدار رفتار و اعمال کنترل شده و من فقط به این سطح اولیه نماز رسیده ام. اگر به سطح اولیه نماز هم برسی آن را با هیچ چیز عوض نمی کنی. چه رسد به عمقش.
ایت الله جاودان
ایت الله جاودان
کسی که شب جمعه سوره صاد می خواند خدای متعال از خیر دنیا و عقبی آنقدر به او عطا کند که به هیچ کسی نداده باشد مگر به پیامبران مرسل و ملائک مقرب. بی حساب به او خیر دنیا و آخرت می دهد و او را با هرکه خواهد داخل بهشت گرداند. می تواند دست همه رفقایش را هم بگیرد و به بهشت ببرد. هر که خواهد از اهل خانه او حتی خادمی که به او خدمت کرده است اگرچه جزء خانواده اش نیست.
ایت الله جاودان
* جایی خوانده بودمش.
التماس دعا
بسمه تعالی
این داستان من نیست، داستان تو نیست ولی داستان و زبان حال آدمهایی است بینمان، خوب است بدانیمش برای روزی که ممکن است علاقهمند شویم به سمتش برویم:
در دانشگاه یک حلقه دوستی داشتیم، حلقهای بزرگ که همه جا هم با هم میرفتیم. از بوفهی دانشگاه بگیر تا کوه و کافه و مهمانیهای خانگی. در میان دخترها تک بودم، لااقل حسادت آنها که اینطور نشان میداد. حسادتشان از سر یک رقابت بروز پیدا کرد. رقابت سر پسری که تک بود، لااقل رقابت دخترها که این طور نشان میداد. پسری خوشقیافه، قدبلند، خوشهیکل و بسیار زبانباز! و البته زبانبازیاش در بیشتر مواقع برای من بود، وقتی در جمع از قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجوع جذابیتم تعریف میکرد و در اغلب موارد اولویت اول برای همراهیاش من بودم. البته پسرها هم به او کم حسادت نمیکردند، خودم هم فکر میکنم که قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجموع جذابیتم تک بود، ولی خب تکها همدیگر را انتخاب میکنند.
داستان جذابی است پیشنهاد می کنم حتما ادامه مطلب را بخوانید..

بالاخره وقت کردم و امروز لینک هایی که در وبلاگ من بود و تو وبلاگ مبدا نبود رو حذف کردم و الان دیگه خیالم راحته!!
نمیدونید چقد دنبال یه فرصت میگشتم تا وبلاگ های بی معرفت رو حذف کنم!!
خیلی هم وقتمو گرفت تا درست شد..
ممنون از شماها که به وبلاگم سر میزنید و ممنون تر از شماهایی که با ارسال نظر و یادگاری های قشنگتون بهم انرژی میدید
یاعلی
نامه ی اول:
پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟… تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند.حواسم را پرت می کنم …
باز هم کنار تو به زمین می افتد.
ته تغاری رو جدی بگیرید
قدرتی داره که پدر خانواده نداره!!!
اَلبِرُّ وَ الصَّدَقَةُ يَنفيانِ الفَقرَ وَ يَزيدانِ فِى العُمرِ وَ يَدفَعانِ عَن صاحِبِهِما سَبعينَ ميتَةَ سوءٍ ؛
كار خير و صدقه، فقر را مىبَرند، بر عمر مىافزايند و هفتاد مرگ بد را از صاحب خود دور مىكنند.
اگه چلّه ی تابستون باشه و ماهِ رمضون باشه، حتی اگه صلاةِ ظهر باشه،
اگه احیانا بیرون باشم و تو ظلّ آفتاب و در حال گِز کردنِ سنگ فرش های پیاده رو،
اگه حتی دلم شدیداً کولر بخواد و ریختن ِ آبِ سرد روی صورتم،
اگه مَردهای تی شرت بر تَن رو ببینم و خانم هایی که در حدّ بضاعت، مانتوها رو نازک و کوتاه انتخاب می کنند و شال و روسری ها رو هم بازتَر و نابودتر،
...،
اون وقت وقتشه که یادم بیاد سفارش خداوند رو به حفظِ حجاب در قرآن،
که یادم بیاد: " قُل نارُ جهنّمَّ اشَدُّ حَرّاً..." ، "بگو آتش جهنم سوزان تر است..."،
که یادم بیاد حرف ِ اون بنده خدا رو: "که دنیا به خُسران ِ عُقبی نَیَرزَد..."،
که یادم بیاد: "ای زن به تو از "فاطمه" اینگونه خطاب است، ارزنده ترین زینتِ زن، حفظِ حجاب است"،
...
اون وقته که با صلابت و انرژی ِ بیشتری راه برم،
و چادرمشکی ِ مهربونم رو محکم تر بگیرم،
و باز هم، آروم در ِ گوشش زمزمه کنم:
سایه ات بر سَرَم مستدام، سیاه ِ ساده ی صبور ِ من* .
بعد از مرگم، جسدم را دیرتر خاک کنید...
دوستانم عادت دارند دیر برسند.
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا می داند.
یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از ان سوی تپه ها برگشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
فردای ان روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.
این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز امدند، به او گفتند چه ادم بدشانسی!
کشاورز باز جواب داد: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
(از کتاب عشق بدون قید و شرط)
+حالا این که داستان بود؛ اما کی میدونه اتفاقی که براش میفته خیره یاشر!
+دیدین بعضی ها سر داشتن چیزی کلی به خدا اصرار می کنند بعد همون براشون میشه بلای جون؟؟!!!
+و عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم و الله يعلم و انتم لا تعلمون. / بقره216
و من الله توفیق.