سیاهِ ساده ی صبور ِمن...

 اگه چلّه ی تابستون باشه و ماهِ رمضون باشه، حتی اگه صلاةِ ظهر باشه،

اگه احیانا بیرون باشم و تو ظلّ آفتاب و در حال گِز کردنِ سنگ فرش های پیاده رو،

اگه حتی دلم شدیداً کولر بخواد و ریختن ِ آبِ سرد روی صورتم،

اگه مَردهای تی شرت بر تَن رو ببینم و خانم هایی که در حدّ بضاعت، مانتوها رو نازک و کوتاه انتخاب می کنند و شال و روسری ها رو هم بازتَر و نابودتر،

...،

اون وقت وقتشه که یادم بیاد سفارش خداوند رو به حفظِ حجاب در قرآن،

که یادم بیاد: " قُل نارُ جهنّمَّ اشَدُّ حَرّاً..." ، "بگو آتش جهنم سوزان تر است..."،

که یادم بیاد حرف ِ اون بنده خدا رو: "که دنیا به خُسران ِ عُقبی نَیَرزَد..."،

که یادم بیاد: "ای زن به تو از "فاطمه" اینگونه خطاب است،  ارزنده ترین زینتِ زن، حفظِ حجاب است"،

...

اون وقته که با صلابت و انرژی ِ بیشتری راه برم،

و چادرمشکی ِ مهربونم رو محکم تر بگیرم،

و باز هم، آروم در ِ گوشش زمزمه کنم:

سایه ات بر سَرَم مستدام، سیاه ِ ساده ی صبور ِ من* .