داستان آدم های تنهای تنهای تنها
بسمه تعالی
این داستان من نیست، داستان تو نیست ولی داستان و زبان حال آدمهایی است بینمان، خوب است بدانیمش برای روزی که ممکن است علاقهمند شویم به سمتش برویم:
در دانشگاه یک حلقه دوستی داشتیم، حلقهای بزرگ که همه جا هم با هم میرفتیم. از بوفهی دانشگاه بگیر تا کوه و کافه و مهمانیهای خانگی. در میان دخترها تک بودم، لااقل حسادت آنها که اینطور نشان میداد. حسادتشان از سر یک رقابت بروز پیدا کرد. رقابت سر پسری که تک بود، لااقل رقابت دخترها که این طور نشان میداد. پسری خوشقیافه، قدبلند، خوشهیکل و بسیار زبانباز! و البته زبانبازیاش در بیشتر مواقع برای من بود، وقتی در جمع از قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجوع جذابیتم تعریف میکرد و در اغلب موارد اولویت اول برای همراهیاش من بودم. البته پسرها هم به او کم حسادت نمیکردند، خودم هم فکر میکنم که قیافه و لباس و عطر و تیپ و هیکل و در مجموع جذابیتم تک بود، ولی خب تکها همدیگر را انتخاب میکنند.
بعد از فارغالتحصیلی از دورهی دبیرستان، هنوز هم هرازچندگاهی با بچههای دوره خودمان گعده داشتیم و دور هم جمع میشدیم. هرچندوقت یکبار میدیدیم هم را، هرچند هرکدام دنبال زندگی خودمان رفته بودیم و دنیای خودمان را داشتیم، اینجور موقعها دنیاهایمان تلاقی پیدا میکرد. در این جمع دوستی که هربار خانه یکیمان برگزار میشد، دوستی مذهبی داشتم که چندماه یکبار در همین گعدهها همدیگر را میدیدیم و البته هربار هم بحثمان میشد. گیر میداد به همه چی، این که چقدر از دورهی دبیرستانم به بعد تغییر کردهام، چرا این طوری لباس میپوشم، چرا اینطوری فکر میکنم، چرا اینطوری حرف میزنم... از خاطرات دانشگاه که تعریف میکردم گیر میداد که چرا روابطم این شکلی است و در برابر نامحرم(!) رعایت نمیکنم... من هم شاکی میشدم و به رویش میآوردم که لااقل ظاهر و باطن من یکی است ولی این مذهبیهایی که در ظاهر علیهالسلامند و در پنهان هرکاری را هم که بخواهند میکنند را چه میگوید. او هم میگفت که چرا فقط ریاکاران را میبینم و مذهبیهای واقعی را نمیبینم که هرچند اکثرا بیعیب نیستند ولی تلاششان را برای خدا در راه اصلاح میکنند و فرق است بین کسی که از گناهش ناراحت است و تلاش رو به جلو دارد و کسی که به گناهش افتخار هم میکند و هیچ تلاشی هم برای بهترشدن نمیکند مثل من...
خلاصه هربار که بحثمان بالا میگرفت و توجه بقیه جلب میشد، میآمدند بحث را جمع میکردند که شما که هیچوقت با هم کنار نمیآیید چرا بیخود مینشینید به بحثکردن؟
حلقهی دوستی دانشگاهیام سالها ادامه پیدا کرد. چرا دروغ؟ از جذابیتم لذت میبردم. هرچند پارتنر اولم همهجا پسر خوشسرزبان بود ولی خب کِیف میکردم وقتی بقیه مردان هم توجه ویژهای بهم نشان میدادند. حتی گاهی مردان متأهل جمعمان میآمدند و از تکراریشدن زنهایشان و غرولندهای آنان پیش من درددل میکردند و بعد هم از زیباییها و جذابیتهای من هم تعریف و غر میزدند که زنهای کَنه و غرغروشان چه میفهمیدند جذابیت یعنی چه... بعدها فهمیدم زنان متأهل درددل کنندهای هم بودهاند برای پسر خوشسرزبان...
دوست مذهبی در یکی از بحثها بهم گفتهبود وقتی شرایطیرو حتی صرفا در ظاهرت ایجاد میکنی که مردهای متأهل با زنانی در سنین مختلف، تو را با همسرانشان مقایسه کنند و از آنها فاصله بیشتری بگیرند، بترس از روزی که زنهایی با شوهر خودت همین کار رو بکنند، عمل آدم انگار تبدیل به عضوی از بدن آدم میشه و در بهترین زمان عکسالعمل مناسب خودشرو جذب میکنه...
- نترس! من بلدم چهطوری از جذابیتهام استفاده کنم که حواس شوهرم جای دیگهای پرت نشه. زنهایی هم که نمیتونن از بیعرضگی خودشونه...
- هرچقدرم جذاب باشی مردی که یاد نگرفته نگاهشرو برای خدا کنترل کنه و از بعضی لذتاش بگذره، هیچوقت با یه دونه سیر نمیشه. زندگی مشترک ازخودگذشتگی میخواد و کسی که الان تلاشی برای ایثار نسبت به لذتهاش نمیکنه، تو زندگی مشترک هم این کارو نمیکنه مخصوصا وقتی باور نداره خدایی هست که ایثارشرو جبران میکنه...
خانوادهام کاری به کارم نداشتند. مادرم در زندگی دنبال آرامش میدوید- از این کلاس مدیتیشن به اون کلاس یوگا و از اون کلاس یوگا به این کلاس عرفانهای نوپدید- و پدرم دنبال پول، با بهرههای کلانی که از مردم میگرفت پول روی پول میگذاشت. یک برادر دارم که از ایران رفت. گفت: اینجا جای موندن نیست، بین یه سری آدم عقبمونده که دل بستن به دنیایی که معلوم نیست کجا هست...
یکدفعه به دوست مذهبی گفتم همین را:
ببین تو، تو یه محیط بسته عقبمونده بزرگ شدی و چه میفهمی تو دنیای من چه خبره؟
لبخند زد و گفت: از کجا میدونی...؟ بعد هم ادامه داد که من طعم دنیای تورو خوب میشناسم ولی متأسفانه تو هیچی از لذت دنیای من نچشیدی...
گفتم: تو اصلا میفهمی عشق یعنی چی؟
گفت: معنی عشقو تو نمیفهمی وقتی اسم یه دوستداشتن پر قید و شرط و بدون تعهد رو به یه آدم ضعیف میذاری عشق!
قبلا هم این رو به روم آورده بود. گفته بود پسر خوشسرزبان اگر صرفا از تو سوءاستفاده جنسی نمیکند- از لذت نگاه گرفته تا روابط بیشتر- و واقعا دوستت دارد، چرا بهت پیشنهاد ازدواج نمیدهد؟ آدم وقتی عاشق کسی است دلش تعلق ابدی میخواهد و دوست دارد با این تعلق آرام بگیرد نه اینکه رابطهای داشته باشد که نه حدودش مشخص است، نه زمانش و نه تعهداتش...
چندباری با پسر خوشسرزبان این بحث را کرده بودم و خواسته بودم به خواستگاریام بیاید، هربار زیر بار نمیرفت. میگفت فعلا آمادگیاش را ندارم. دو سالی طول کشید تا بالاخره راضی شد. آن روز در کافه همیشگی نشسته بودیم و گپ میزدیم. از صبح حال افسردهای داشت و معلوم بود بدجوری دلش گرفته و ناامید است. من هم اعصابم بدجوری خورد بود، تازه شنیده بودم یکی از دوستانم با دوستپسرش به هم زده، پسره بعد از این که هرچقدر خواسته بود ازش سوءاستفاده کرده بود، آخرش گفته بود علاقهای ندارد باهاش ازدواج کند و برای ازدواج به کس دیگری فکر میکند... آنروز بحثمان دوباره به ازدواج کشید و طبق معمول تهدیدش کردم به قطع رابطه. اینبار اما اول سکوت کرد. دستی کشید لای موهایش، کمی فکر کرد، نسکافهاش را سر کشید و گفت: نمیدونم! سنم داره میره بالا، از تنهایی هم خسته شدم. چندساله تو خونه مجردیام و با مامان بابام هم که نمیسازم، بدم نمیاد یه خونواده داشتهباشم، دلم بچه میخواد... نمیخوام پیر بشم در حالی که هیچ خانوادهای ندارم و بچهای هم دور و برم نیست...
بالاخره آمد خواستگاری. به هر بدبختیای بود ازدواج کردیم، نه آنها سر جهیزیه از چیزی کوتاه آمدند و نه ما از مهریه. مراسم مفصلی هم گرفتیم که چشم همه را درآورد. دوست مذهبی گفته بود مراسمی نگیر که حسرت مردم دنیال زندگیات باشد. از ته دل دلم میخواست بهش بگویم خفه خانمِ گیر! حرفم را قورت دادهبودم...
زندگی مشترک به همین راحتیها هم نبود. پسر خوشقیافه خوشسرزبان گاهی آن رویش را هم نشان میداد. البته آن رویش را در دوره دوستی هم گاهی دیده بودم ولی آنموقع هروقت دعوایمان میشد تا مدتی هم را نمیدیدیم و تعلق و تعهد و وابستگی هم که به هم نداشتیم که پی هم را بگیریم، مدتی که میگذشت دوباره رابطه برقرار میکردیم. لابد آن روی من هم آشکار شدهبود که پسر خوشسرزبان سابق گاهی با حرص تمام برخورد میکرد و یا در خانه را روز یا شب به هم میکوبید و چند ساعتی میرفت و برمیگشت. ولی خب با این همه زندگی جریان داشت. بچهدار شدیم. یک دختر ناز ملوس غرق در نعمتهای دنیا...
بچه بزرگتر میشد و هروقت شوهرم میگفت بد نیست برای بچه به فکر خواهر یا برادر باشیم حرفش را قطع میکردم که من ماشین جوجهکشی نیستم و حرفش را هم نزن...
روزها پشت هم میگذشت. زندگی هم بدجوری داشت آن رویش را نشانم میداد. پسر خوشسرزبان سابق هربار از یک چیز که در خیابان یا ماهواره دیدهبود تعریف میکرد و من حس میکردم در رقابتی ناتمام با هزاران عروسک جورواجور تنها هستم. شوهرم دیروز از زیبایی رنگ موی شرابی میگفت، امروز از مش، فردا هایلایت، پس فردا بلوطی و... امروز کوتاه، فردا بلند. حس می کردم ریشه موهایم با انواع رنگهای شیمیایی دارد از بین میرود و پوستم به خاطر آرایش زیاد در طول سالهای متمادی دچار آسیبهای جدی شدهاست. زیاد از این دکتر به آن دکتر میرفتم، هم برای درمان و هم برای... شوهرم چندروز پیش گفتهبود زنی به زیبایی فلان خواننده نمیشناسد و مدام هم برنامههایش را از ماهواره دنبال میکرد. حس میکردم نباید رودست بخورم، هم در برابر شوهرم و هم در برابر شهرت سابقم! میخواستم موقعیتم را در برابر دیگریهای مهمم حفظ کنم، درددلکنندههای مذکور که هنوز هم در مهمانیها در جمعشان به گپ و گفت میپرداختم، حتی زمانهایی که پسر خوشسرزبان سابق گوشهای تنها سیگار میکشید! لبهایم زیادی کوچک نبود؟ آن خواننده لبهای زیبایی دارد. باید پروتز کنم... گونههایم اصلا قشنگ نیست! باید تزریق کنم. اگر پشت چشمهایم را بکشم درشتتر میشود....وای ابروهایم! زیادی کوتاه و هشتی است، مثل این زن سنتی عقبماندهها...
نه! هیچکدام فایدهای نداشت! این روزها پسر خوشسرزبان سابق زیادی تلخ شدهبود. آن شب که موبایلش را چک کردم وقتی در حمام بود، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تا صبح سر هم فریاد کشیدیم. آقای خوشسرزبان فریاد زد که: چیه؟ تو منو میشناختی! انتظار داشتی من با اون همه آزادی یه دفعه متحول شم و در بند سرکار علّیه قرار بگیرم و جز صورت پرتزریق حضرت عالی هیچ کسو نگاه نکنم؟ من اسیر تو نیستم خانوم!
در واقع انگار خیلی وقت بود که میدانستم و میخواستم انکارش کنم. ولی دیگر جای انکار وجود نداشت، همهچیز آشکار شدهبود.
وقتی سر هم عربده میکشیدیم کودکمان ستون سرد و بیروح خانه را چسبیده بود و زار زار گریه میکرد. کلافه شدم و با خشم سرش فریاد کشیدم که: انقدر عر نزن! یا خفه شو یا برو تو اتاقت کپه مرگتو بذار! کودک وحشتزده فرار کرد و به سمت اتاقش دوید. صبح بعد از این که از زیر دوش آب یخ درآمدم سری به اتاق کودکم زدم. در کمدش، لابهلای لباسها و زیر پتو خودش را جمع کردهبود و خوابیده بود.
جدا شدیم. چند وقت بعد که برادرم و آخرین دوستدختر ایرانیاش سفری به ایران آمدهبودند، دختره در حالی که پا روی پایش انداخته بود و خودش را باد میزد و از عقبماندگی آب و هوای ایران(!) هم مینالید در جواب نگرانیام در مورد فرزندم گفت: ببین اونور این چیزا دیگه عادی شده، خیلی از بچهها تکوالد و تکسرپرستن، حتی بعضیاشون معلوم نیست باباشون کیه و کجاست ولی دیگه عادی شده، اینوره که این چیزا انقدر عجیب غریبه!حرص چیو میخوری؟
این حرفها حسرت نگاه طفلم را از چشمانش نمیزدود وقتی در پارک خانوادهای را میدید که چادر زدهاند، پدری با دو پسرش توپبازی میکند و برای دخترش اسب میشود و بر دوشش سوارش کرده و میچرخد، بلندبلند میخندند و بازی میکنند و مادری هم خندهکنان میوه پوست میکند و در دهانشان میگذارد....
احساس تنهایی میکردم. بیتفاوتی دیگران آزارم میداد. حتی حس میکردم دلم برای دوست مذهبیام و گیرهایش تنگ شده! معنی گیرهایش این بود که نسبت به من بیتفاوت نیست و برایم دغدغه دارد... بیفایده بود! مدتها بود که دیگر بیخیال شرکت در گعدههای دوستان دبیرستانی شدهبودم و خبری نداشتم ازشان...
دخترم گاهی پیش من بود و گاهی پیش پدرش. خیاطم شرایط سختی داشت. شوهرش زندان بود و نیازمند پول. قرار بود با دختر کوچکش که هم سن و سال دخترم بود یک سر بیاید خانهمان تا برای لباس جدید اندازههایم را بگیرد. دخترها با هم بازی میکردند که صدای جیغ و دادشان بلند شد. وقتی رفتیم برای وساطت، دخترم که دور تا دور لبش را هم با رژ لب قرمزی کثیف کرده بود جیغ زد که: من اسباببازیهامو بهش نمیدم.. مال خودمه! به من چه که خوشحال میشه؟ الان خودم میخوام خوشحالی کنم! اگه بخوام بدم اون خوشحال شه خودم کِی خوشحالی کنم؟! به من چه که بابای احمق بیعرضهش زندانه و پول نداره براش اسباببازی بخره؟!! کودک خیاط با بغض و چشمان پراشک و پرسوال مادرش را نگاه کرد...
متر و پارچه بیهدف روی زمین رها شد و خیاط دست دخترش را گرفت و رفت. صدای بستهشدن در که آمد، دخترم در برابر نگاه خشمگینم گفت: اصلا من میخوام برم پیش بابا! خونه اون بیشتر خوش میگذره. تو مامان بدی هستی! بابام بهتره... چندروز پیش در برابر خشم پدرش برعکس همین را گفته بود...
رفتم اتاقم. در را قفل کردم. لیوان آب و قرص آرامبخش، بعد هم چشمبندی که موقع خواب تمام دنیا را برایم تاریک کند تا مثل همیشه بتوانم فرار کنم و واقعیتها را نبینم و به خواب بروم پیش از آنکه مجبور شوم به این فکر کنم که داستان دختر خودخواهم هم دارد شبیه داستان من و پدرش میشود:
داستان آدمهای تنهای تنهای تنها....
.::هوالحق و الانصاف::.