امروز سوار تاکسی شدم،

برای اولین بار از یه راه دیگه داشتم می رفتم خونمون..

دو تا از مسافر ها که پشت نشسته بودند پیاده شدند...

آقای راننده از من (که جلو نشسته بودم) و خانومی که پشت نشسته بود پرسید: شوما پایانه پیاده می شید؟؟
جواب بله بود!

اواسط راه بود...

من خیلی خیلی خسته بودم...

کم کم داشت چشمام بسته می شد...

که یهو صدای : مستقیـــم...  شنیدم!

خب مسلماً من اون صحنه رو ندیده بودم! 

پیش خودم فکر کردم یه آقایی با تاکسی داره مسافر ها رو از اونجا مستقیم سوار میکنه...

آخه گفتم که دفعهء اول بود از این راه می اومدم...!!

خلاصه....

لحظاتی پس از  شنیدن اون "مستقیـــم

 آقای راننده یه نیش ترمز زد و خانومی که پشت سر من روی صندلی عقب نشسته بودکمی جابه جا شد...

آقای راننده هم زل زد به من!
منم که داشتم رو به رو رو نگاه می کردم حس کردم باید پیاده شم!!!!!
پیاده شدم!
با حالت گیج و منگ تشکر کردم و آقای راننده بهت زده فقط نگاه می کرد!
نمیدونید چی دیدم!!!
یه آقایی می خواست سوار شه ؛ گفته بود مستقیم!!!!

و من فقط به خاطر نیش ترمز آقای راننده کل مسیر رو تا خونمون که پر از شیب و ... به سمت بالاست رو پیاده اومدم....اونم توو این هوای ناجوانمردانهء سرد......

من با اون حالم... با اون خوابم.... سرم دیگه داشت گیج می رفت

که وسط را به خودم اومدم:

من اشتباه کرده بودم

چرا؟
فقط بخاطر شنیده شدن : مستقـــیم یه آقایی که اصلاً ندیده بودمش...

گاهی تو دنیا همین می شه

دنیا ما رو به بازی می گیره و ما حواسمون نیست چون توی دنیای خودمون گیج و منگ ایم،

 و به خاطر هیچ و پوچ قید همه چی رو می زنیم

و مقابل دیدگان بهت زدهء دیگران

از دنیا برای همیشه پیاده میشیم....

غافل از اینکه، اگر اتفاق خاصی افتاده برای این بوده که کس دیگری هم به زندگی برگرده!!


برای من تجربهء با مزه ای بود....

نوشتم 

شاید برای شما هم لازم باشه که بدونید

التماس دعا

.::یا علی::.